
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگات میکردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، امّا متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی!وقتی داشتی این طرف و اون طرف میرفتی تا حاضر بشی، فکر میکردم چند دقیقه ای وقت داری که واستی و با من هم حرف بزنی...اما خیلی مشغول بودی!یک بار مجبور شدی منتظر بشی و برای یه ربع کاری نداشتی جز اینکه روی یه صندلی بشینی. بعد دیدمت که از جا...
ادامه مطلب